توی وبلاگ دوستی مطلبی خواندم راجع به ناآگاهی های سیاسی برخی ؛که مرا یاد خاط ره ای انداخت .کلاس بود ودرس حقوق اساسی .کسی که تدریس می کرد سمتی هم در استانداری داشت نمی خواهم ازنحوه ی تدریسش بگویم که به واقع مبحث دیگری می طلبد فقط اینکه این به اصطلاح استاد چنان ذوب در آقای احمدی نِژاد بود که هر یک خط از ماده ها را که می خواند بجای تفسیرش به قول خودش به طور غیر مسقیم کلی بد وبیراه و عیب وایراد به دولت خاتمی وکابینه اش نثار می کرد .طوری که جایی آشکارا به مهاجرانی و همسرش توهین کرد .من که از سکوت جمعیت 30 نفره کلاس تعجب کرده بودم و خونم به جوش آمده بود فقط یک جمله گفتم استاد به نظر شما آیا درست است که از تریبون استادی استفاده کنید و...نگذاشت حرفم را تمام کنم و با لحن تحکم آمیزی از من خواست که وقت کلاس را نگیرم و بگذارم که درسش را بدهد و بعد هم دوباره به همان شیوه قبلی درس دادنش را ادامه داد تا پایان کلاس یک نفر دیگر از بچه ها ی کلاس که او هم دستی در مطبوعات داشت هم به مخالفت با حرف های او برخواست اما بحث او هم چیزی را عوض نکرد .زمانی بود که تازه احمدی نژاد برنده انتخابات شده بود و طرف هم از راستی های دوآتشه بود که داشت بعد از هشت سال عقده هایش را خالی می کرد وقتی زنگ پایان کلاس خورد به شدت عصبانی و کلافه بودم که بغل دستی ام که کارمند شهرداری هم بود از من پرسید موضوع چی بود؟کمی برایش از پرونده سازی های راستی ها برای چپ ها گفتم .و از سابقه مهاجرانی که استاد چند باری به او گیر داده بود گرم حرف زدن بودم که دوباره پرسید :مهاجرانی کی بود ؟ خشکم زد و بی خیال همه چیز شدم وبا اینکه چند ساعتی دیگر کلاس داشتیم به خانه برگشتم .و بعد آن تا همین روزها بسیار ماجراها دیده ام وشنیده ام که مرا به این باور رسانده که خیلی از مباحثی که برای تغییر و رسیدن به یک جامعه مدرن نیاز هست هنوز درفکرسطح قشر روشنفکرکه البته تعداد قلیلی را شامل می شود باقی مانده و عموم مردم که بسیار موثرند درجابجایی قدرت هنوز در ناآگاهی های کلانی هستند و تنها راه حل اطلاع رسانی است که قدرتمندان این را به خوبی دریافته اند و هر روز کوچکترین روزنه ها را هم مسدودتر می کنند ...
