صبح بی از روزهای هفته گذشته به توصیه یکی از دوستانی که کارمند اداره ارشاد بود برای پیگیری و استفاده از بیمه خبرنگاران راهی مجتمع خاتم النبیاء شدم .تمام لحظاتی که توی راه بودم وحتی زمانی که به اتاق مربوطه در این مجتمع وارد نشده بودم داشتم به خاطرات گذشته و روزهای اولی که کار خبرنگاری رو شروع کرده بودم فکر می کردم .آن موقع ها آقای دلق پوش که اهل آستارا بود به عنوان معاون فرهنگی توی این مجتمع مستقر بود.مرد خیر خواهی بود و فکر می کنم توی دوره فعالیتش هم خدمات شایسته ای چه به نفع هنرمندان ،چه به نفع خبرنگاران استان انجام می داد .که یکی از آنها شاید همین فعال کردن خانه مطبوعات و برگزاری کلاس های روزنامه نگاری بود که با همکاری محمدی میخوش _ رییس اداره فرهنگی و مطبوعات _انجام داده بود.البته مهمتر از همه اینها ارتباطش با خبرنگارها و بها دادن به آنها بود. هنوز هم کتاب هایی رو که هر از چندگاهی وقتی برای مصاحبه پیشش می رفتم به من می داد توی کتابخانه ام دارم.
یادم هست روزی که به دعوت من برای بازدید از روزنامه اومده بود توی جمع بچه ضمن تعریف از من می گفت :«خوشم می یاد خانم قدیم رو از در بیرون کنی از پنجره می یاد .» .
بگذریم ...داشتم می گفتم که برای بیمه رفتم مجتمع خاتم النبیاء .اتاق ها همه با همان تابلوها بودند اما نگاه که می کردی داخل بعضی از اتاق ها امور دیگری انجام می شد .نمونه اش همین اتاقی بود که براثی بیمه مراجعه کردم .اولش خیال کردم فروشگاه مجتمع است .اما یکی از کارمندها که از قبل می شناختم بعد از اینکه دیده بود دارم دونه دونه اتاق ها رو می کردم دلش برایم سوخته بود و تا دم در اتاقی که دنبالش بودم همراهیم کرده بود .توی این اما کاغذ A4 ، قلم ، خودکار ، مرکب همه چیز بود وبا آدم هایی که آنجا بودند و داشتند سر قیمت ها چونه می زدند و فروشنده که حتی متوجه حضور ما بعد از چند بار سلام کردن نشده بود ، خیلی هم طول نکشید که بفهمم اوضاع فروش اونجا هم بد نیست و...
سر تان را درد نیاورم ادامه ماجرا را سعی می کنم بصورت دیالوگ هایی که بینمان رد بدل شد بیاورم تا زیاد هم زیادگویی نکنم
من :سلام
من :سلام
(......بعد از 4-3 دقیقه )
خانم پشت میز نشین :شما چی می خواستین ؟
- سلام ،برای بیمه خبرنگاران اومدم ...
- مدارک آوردین ؟
- آره
- اگه یکسری هست باید دو سری کنین ؟
- از هر کدوم دو سری آوردم !
-شما چقدر به من دادید ؟
من پولی به شما ندادم
_با شما نیستم .با اون خانم هستم
(....بعد از 4-3)
شما خانم چی می خواستین
- برای بیمه ...
- آهان .من باید براتون فرم بیاورم (از اتاق بیرون می رود بعد از 4-3دقیقه باز می گردد ) شما از سوسک می ترسی ؟
- بله
- چه بد! روی فرم یک سوسک هست که من ازش می ترسم نمی تونم برش دارم ؟
- منظورتون این نیست که من برم فرم رو بیاورم
با چشم غره ای به سمت تلفن می رود و بعد از چند جا زنگ زدن و چند بار روایت سوسک و فرم ها را تعریف کردن یکی از کارمندها بعد از ده دقیقه وارد اتاق می شود و آنها به همراه هم می روند و باز می گرددو اینبار رو به من می گوید :بد شد از این فرم ها یک نسخه داریم باید بروید فتو کنید چند برگ سفید A4 و فرم را روی میز جلویش می اندازد بعد از چند لحظه :
- با شما هستم خانم باید از این فرم فتو تهیه کنید
کاغذ ها را بر می دارم اتاق های مجتمع را برای پیدا کردن دستگاه کپی چرخ می زنم اما چند تایی مانده بود که تمام کنم یکدفعه یک آتش درونم گر می کند از اینکه آنجا اینقدر بی صاحاب شده بود کفری می شوم و یک آن تصمیم می گیرم برگردم و فرم ها را بکوبم توی سرش برگردم خانه .برگشتم به همان اتاق .فرم و برگه ها را گذاشتم روی میزش گفتم :
-من پشیمان شدم .نمی خواهم بیمه شوم
-من که نوکر شما نیستم بروم برایتان فتو تهیه کنم .شما بیمه می خواهی باید خودت هم بروی
-جسارت به شما نمی کنم اما فکر می کنم هر کس که پشت میزی توی اداره ای می نشند وظیفه اش است کار بکندو این نوکری نیست .شما حقوق می گیری باید خدمات بدهی .
- من که از اینجا حقوق نمی گیرم من از پدرم حقوق می گیرم
- یعنی شما جای پدرتان اینجا هستید
- بله
خب پس این پدر شماست که اساسا خلاف کرده .مگر می شود کارمندی جای خودش دخترش را بگذارد .می روم از آقای پورعیسی بپرسم واقعا توی اداره اش چه خبر است
- برو .هر غلطی می خواهی بکن پشتم اینقدر گرم هست که آدم های کودنی مثل شما هیچ کار نمی توانند بکنند.تو فکر کردی کی هستی .خیلی از همکارهای شما می آیند اینجا حتی یک فرم را نمی توانند پر کنند و این پرونده الان 6 ماه است که اینجا روی میزم هست.
- پس همه ما را احمق هایی فرض می کنی که هر جور دلت می خواهد می توانی با آنها رفتار کنی .پشتت هم گرم هست ؟
می آیم بیرون .با بغضی که واقعا نمی دانم چه کارش کنم .بغض نه به خاطر اینکه کارم پیش نرفته بود راههای دیگری هم برای بیمه شدم بود دلم از این گرفته بود که واقعا توی این مملکت و توی این استان چه می گذرد .روز روش خلاف کنی آنوقت ...
خانم راست می گفت از فامیلی اش فهمیده بودم که فامیل یکی از کسانی است که در حراست اداره کل مجموعه ارشاد کار می کند .
واقعا چه باید گفت ؟
از وقتی که به این محله آمدیم هر صبح می دیدمش که ماشین را گذاشته روی سرپایینی کوچه و دارد هل می دهد. کمتر پیش می آمد کسی دستی بگیرد بارها دلم خواسته بود بروم کمکش اما ترس اینکه پاشنه کفش هایم بشکند وتا عوضشان کنم به اداره دیر برسم منصرفم می کرد .
امروز صبح گویا آن پیکان مدل 49 اش را که شنیده بودم مدت هاست در نوبت تعویض خودروهای فرسوده است ، آورده توی کوچه و ته مانده بنزینش را بیرون کشیده بود ،می خواست با آن خودش را آتش بزند.
لعنت به این همسایه ها ! از پنجره می دیمشان که چه طوردست هایش را گرفتند و دعوت به سکوتش می کردند .
بین آنها آن همسایه مان هم بود که تازگی ها سه تا امتیاز تاکسی گرفته ،یکی شان را داده کار کنند و آن دوتای دیگری را گذاشته در پارکینگ خانه اش و سهمیه بنزینش را می دهد به آقا پسر و دختر خانمش که برای گردش و تفریح توی سواحل انزلی و خیابان های گلسار دچار بی بنزینی نشوند.
لعنت به این همسایه ها !
آخر او حالا چطور باید توی چشم لیدای 4 ساله اش نگاه کند .حتما تا حالا بچه های همسایه توی کوچه به او گفته اند که بابایش می خواست چه کاری بکند.
1-معذرت .معذرت .از خانم قدردان و همه آنهایی که جویای احوالم بودن ممنونم .
2- دراین چند وقتی که توی عالم خیالی نبودم داشتم تراژدی های تلخی را توی زندگی واقعی تجربه می کردم
3 – الحمدا... روزهای سخت سخت گذشتند و حالا تقریبا روزهای آرامی را از سر می گذرونم .آرام و پرمطالعه .مطالعه برای امتحانات و گهگاهی هم دزدکی رمان هایی که از خیلی وقت ها پیش خریده بودم اما فرصت خواندشان پیش نیامده بود.گفتم دزدکی به خاطراینکه از هر طرف مراقبم هستند که این دفعه موضوعی پیش نیاید که از درس دانشگاه و انصراف بدهم . به قول وحید اسماعیلی همکارمان توی روزنامه گیلان امروز اسمم را گذاشته دخترک «دائم منصرف »!
راستی خبرش را به شما ندادم در تازه ترین برنامه انصراف بنده از کار در اداره ای که مسئولیت روابط عمومی اش را داشتم انصراف دادم و طی استعفایی تسویه حساب نمودم !
لطفا در پیغامهایتان ننویسید کار اشتباهی کردم و اینروزها شغل پیدا نمی شود و ... که گوشم از این حرف ها پر است.
تا بعد...