ساعت اداری تمام شده بود و یادم نیست برای چه کاری آن روز توی اداره مانده بودم .پشت کامپیوتر نشسته بودم و چند دستمال کاغذی را تا کرده بودم و دلم می خواست با آنها دماغم را از ته بکنم .حالتان بهم نخورد با تمام وجود داشتم فین می کردم .که صدای در زدن آمد. اتاق کارم دنج ترین اتاق اداره بود و آن وقت روزهم معمول نبود کسی از همکارها و ارباب رجوع ها آنجا پیدایش شود.با عجله خودم را جمع و جور کردم و رفتم پای در . مردی پشت به در ایستاده بود .همینکه متوجه حضورم شد برگشت اما نگاهم نکرد در حالی که سرش پایین بود فلاپی سیاه رنگی را بدستم داد و با عجله چیزهایی گفت و رفت .از آنچه می خواست فهمیدم همکارمان است اما نفهمیدم چرا بعد از شش ماه کار کردن در اداره او را ندیده بودم . آن روز و تا مدت ها بعد از با خودم فکرمی کردم او صدای فین کردنم را شنیده وحالش از من بهم خورده و هر وقت هم که از کنارش رد می شوم یادش می آید . بعد از آن روز چند باری دیدمش وبعد از چند بار که سلامم بی جواب مانده بود تصمیم گرفته بودم دیگر به او سلام نکنم .
حالا اما بیش از دو سال است که با هم خانه ایم و بدون اینکه به خودش گفته باشم هر صبح آنقدر چشمهایم را نیمه باز نگه می دارم تا اینکه بفهمد بیدارم و بگوید «سلام » .
امروز سالروز اولین دیدار من و محمود همسر عزیزم هست .می دانم این صفحه را می خواند به همین خاطر می خواهم از همین جا از او به خاطر تحمل تمام بداخلاقی هایم تشکر کنم و اعتراف کنم که تنها آرزویم رسیدن به آن اندازه صبر و مهربانی است که او دارد.
و اینکه بخدا تصمیم گرفته ام در اسرع وقت بروم یک دکتر خوب و این آلرژی لعنتی را درمان کنم ...