روزی برای تهیه یک مصاحبه با یک دختر دانشجو که مرتکب قتل شده بود به بند نسوان زندان رشت رفته بودم .در مدت کوتاهی که آمدنش را به بخش نگهبانی بند انتظار می کشیدم زنی با دامنی لی آبی رنگ ،همرنگ چشمانش ،که تا نوک پایش بود و بلوزی مشکی با کتابی در دست نظرم را جلب کرد .مشغول صحبت با سرنگهبان بند بود.گوش سپرده بودم به حرفهایشان که در مورد موجودی کتاب های کتابخانه بود و تغییر و جابجایی آنها .می دانستم یکی از دربندهاست اما خیلی دلم می خواست بدانم برای چه .دیسیپلین ظاهرش جوری بود که حتی لحظه ای که باب گفت وگو را با او باز کردم ،جرات نکردم از خودش بپرسم . در دست کتاب « کتسبی بزرگ » نوشته « اسکات فیتس جرالد » را داشت . می خواستم بدانم کتاب مال کتابخانه زندان است یانه ؟و او پس از دادن جواب منفی گله کرده بود ازتعداد موجودی و نوع کتاب های کتابخانه ای که خودش متولی سروسامان دانشان بود.زیبا سخن می گفت . حرف هایش درمورد اهمیت مطالعه و تاثیری که رمان بر روح و روان آدم ها می گذارد وچیزهای دیگری که گفته بود کنجکاوترم کرده بود .این بود که وقتی رفت از سرنگهبان که از ابتدای گفت وگویمان ما را زیر نظر گرفته بود پرسیدم :می توانم بدانم جرم او چیست ؟با لحن تمسخر آمیزی گفته بود :« همسرش را قطعه قطعه کرده بود و مدتها در فریزر خانه گذاشته بود . خودش می گوید به او خیانت کرده بود ؟» .شوکه شده بودم .این بود که اولین سوالم از دختر دانشجو که با او قرار مصاحبه داشتم در خصوص کتابدار بندشان بود.هم اتاقی بودند .موضوع صحت داشت .کتابدار بند لیسانس جغرافیا داشت و هم اتاقی اش می گفت بسیار کتاب خوانده ومتن های ادبی زیبایی می نویسد ...
ميناى من همه تقصيرها بر گردن توست كه گفتى فريزر سه كشوئى بخريم. حال من چگونه مرمرين ساق هايت را در اين فضاى ۵۰سانتى جاى دهم؟ عذر مرا قبول فرما. مجبورم هر كدام را به سه قسمت تقسيم كنم. اگر نامساوى بخش گرديد بر من ببخشا. دزدموناى من! اى نابازيگر! ابتدا تصور نمودم كه چه سان اين نقش روح تو را بدينگونه ربوده است و غافل بودم كه دل را به حقيقت به آن بى شرف وانهاده اى و اين ديگر نقش نيست كه تو بازى مى كنى. قايق دل را به توفان عشقش داده اى تا به هر جا كه مى كشاندش ببرد.
ميناى من اى نادزدمونا! كه او به نيرنگ خائن خوانده شد و تو به حقيقت خائن بودى. حال اگر بودى بر من نهيب مى زدى كه "هان! اتللوى برزنگى چه كج و معوج برش مى زنى. تيغه اره ات كند است" و من مى گفتم "عشق من! اين سفر كه به آن سوى آبها رفتم يك اره تيزتر برايت به ارمغان مى آورم." چه خوب است كه تيغه اره برقى به نرمى سيمگون ران تو را مى خورد و فرو مى رود و رگ و ريشه و مويرگت را مى برد و خون مرده ات ديگر نمى جهد و دلمه بسته و تيره از گوشتت آرام بيرون مى خزد. چه خوب است كه تو ديگر نگران نيستى كه يك دانه مو روى پوست پاهايت نوك زده است كه هنوز سبز نشده از ريشه بيرون بكشى اش.
خلاصت كردم از آن همه دلهره كه به تمرين و گريمت برسى و من بى خبر از آن كه مى خواهى به كاسيوى عزيزت برسى. به راستى چه جاى دنجى بود اتاق گريم و رختكن عزيز. دزدموناى من! شاگرد عزيز خودم كه
دل استاد بردى! ياگو راست مى گفت كه: "آه چه دوزخى كه مردى به اميد عفت و پاكدامنى همسر شرعيش، يك روسپى را در آغوش بگيرد."
آه ميناى من اگر كسى بهتر از من را براى هم آغوشى مى يافتى اين قدر نمى سوختم. اصغر برزخى- شاگرد بى استعدادى كه فقط به خاطر صورت زنانه اش نقش كاسيو را به او دادند. اى كارگردان احمق اگر فقط مى دانستى هنرپيشگانت چه اندازه نقش ها را جدى گرفته بودند. اگر مى دانستى چه حالى دارد ديدن بوسه طولانى زنت [بوسه فرانسوى مى نامندش اين روزها گوئى. اى بر نژاد پليدشان لعنت! نسلشان را پاك مى كنم] در آغوش كاسيوى عزيز كه آن همه به وى اعتماد داشتيم. خائن زيباى من! يادم مى آيد روزى از تو پرسيدم: "به چه بهائى حاضرى شوهرت را فريب بدهى؟" گفتى: "حتى اگر دنيا را به من ببخشند حاضر نيستم." گفتم: "سوگند بخور".
گفتى: "سوگند به روشنائى آسمان". تف بر تو. من ابله چه مى دانستم كه اين سخن بدان معنى است كه "نه در
روشنائى آسمان!" كارى كه بدان خوبى در ظلمت پستوى رختكن بتوان انجام داد. كاش فقط دستمالت را به او داده بودى. چه برزخى برايت بسازم اصغر عزيز! چه آرام و خوب است مطبخ وقتى كه ديگر هيچ زنى در آن نيست كه بگويد: "سوگند به روشنائى آسمان"! و چه كم سر و صداست اين اره برقى فرنگى!
كارگردان گرامى يادم باشد تو را به ضيافت شامى وعده بگيرم. مى دانم كه كباب را خوش تر مى دارى. اصلاً با صداى دلنشين جيز و جيز دنبه يك زن كه چكاچك بر روى آتش بريزد، چطورى؟ تا آنجا كه خاطرم يارى مى كند ميانه ات با زنان و دنبه هايشان جور بوده است. حتماً بايد برايم بگوئى كه چه شد به فكر برداشت مدرن از اتللو افتادى؟ به حساب سابقه مودتمان تا گفتى مى خواهى اتللو را بر روى صحنه ببرى پذيرفتم. من بارها نمايشنامه را خوانده بودم و با رغبت و رضايت از مينايم دعوت به بازى نمودم. آه اگر مى دانستم كه برداشت مدرن شما مملو است از فرنچ كيس و چيك توچيك. حال چرا آن همه با وسواس مسخره ات تقاضاى تمرين مكرر مى نمودى؟ اين فرنچ كيس شما چه اندازه مشكل بود كه وقت و بى وقت نياز به تمرين مى داشت. دزدمونائى كه من مى شناختم عاشق و باشرافت مُرد و تن به هوس واننهاد و اما ميناى [برداشت] مدرن من در آغوش اصغر كاسيو! آه آه آن كه ديگر نمايش نبود. من تپش هاى قلبشان را مى ديدم. دزدمونائى كه دزد- ميناى من شدى، آسوده باش كه چندان تفاوتى ندارد جز اين كه از روشنائى آسمان به سرماى سپيد فريزر آمده اى. هر چه مى خواهى مى توانى به جاى آن به اين سوگند بخورى. هنرپيشه بى هنر من! سرت را دست نخورده و يك جا در اولين كشو جاى مى دهم و يادت باشد خودت اين فريزر را انتخاب كردى وگرنه كله ات بدين سان فشرده جاى نمى گرفت كه موهايت روى بسته هاى سبزى و باقلا و گوشت كشيده شود كه تو هيچ دوست نداشتى گيسوان معطرت بوى باقلا بگيرد. مقصرى ميناى من مقصر حداقل به اندازه انتخاب اين فريزر سه كشوئى.